رویارویی سنت و مدرنیته در تربیت بدنی ایران؛ در دهۀ نخست سدۀ بیستم

هوشنگ ا. شهابی

 

پیشگفتار
تا نخستین دهۀ سدۀ بیستم، عرصه ورزش و تربیت بدنی در ایران منحصر به باشگاه‌های ورزشی خصوصی یعنی زورخانه ها بود، جائی که مردان درآن به حرکات ورزشی خاص می پرداختند.(١) به احتمال بسیار، پیشینه نهاد زورخانه به دوران صفوی (١۵٠١-١٧٢٢) می رسد. در عهد قاجار (١٧٩٢-١٩٢۵) هنگامی که اعضای خاندان سلطنتی و شخص شاه به این ورزش روی آورده بودند و به تشویق کشتی گیران و پهلوانان می پرداختند، زورخانه ها نیز رونق و رواج ویژه ای یافتند.(٢) پس از انقلاب مشروطه (١٩٠۶)، با قطع پشتیبانی درباریان و ورود تدریجی ورزش های اروپائی به کشور، آئین های پهلوانی و تربیت بدنی سنّتی رو به زوال رفتند. جالب آن است که تجدد طلبان نیز عنایتی به سنت های بومی تربیت بدنی نداشتند و آنها را به دیده تحقیر می نگریستند. اما، چنان که درجای دیگری نشان داده ایم،(٣) در سال های پایانی دهه ١٩٣٠، رونق این سنت‌ها با عنوان «ورزش تابستانی» خود نشانی از تمدن شکوهمند و نبوغ سرمدی مردم ایران بود.

نخست قصدم این بود که در این نوشتار به بحث بین هواداران تربیت بدنی مدرن و طرفداران ورزش باستانی بپردازم که به نظر می‌رسدخود عاملی درگسترش و رونق زورخانه درایران‌شد. مشکل، امّا، اینجاست که میان اندیشۀ سنّتی و تفّکر مدرن در این باره گفتگوی چندانی نرفته است. تجدد خواهان در نوشته های خویش شرحی مبسوط از محاسن و سودمندی های تربیت بدنی غربی ارائه دادند، امّا به سنت بومی ورزش ایران نظری نیافکندند. چنین بی توجهی با دعوی وطن خواهی آن متفکّران به هیچ رو سازگار نبود.

از نوشته های تجددطلبان به هواداری از ورزش های مدرن به زحمت می توان به تصویری که آنان از زورخانه درخاطر خویش پروریده اند راهی گشود. اغلب علاقه مندان به ورزش سنتی و قهرمانان آن نیز خود اهل نوشتن نبوده اند و تا آنجا که من می دانم، هیچگاه چیزی در جانبداری از راه و رسم ورزشی خود بر زبان قلم نیاورده اند. بی شک دراین میانه خاستگاه اجتماعی ایشان از میان طبقه های پائین جامعه نیز بی‌تأثیر نبوده است. هم بدین روست که پیشروی ایده ها و ایدآل های غربی از تربیت بدنی به بهای فرونهادن راه و رسم سنتی و بومی آن، همعنان با گسترش طبقه‌ی متوسط مدرن ایرانی است. این پدیده در پی خویش، به دوگانگی فرهنگی و به پیدایش آنچه که من «جامعه‌ی دوگانه» اش خوانده ام انجامیده است.(۴)

ورزش سنتّی ایران تاکنون موضوع پژوهش های درخوری بوده است.(۵) دراین میانه، نوشتار کنونی به بررسی ورود تربیت بدنی غربی به ایران می پردازد. ابتدا به نوشته های تجدد خواهان در رد سنت ورزشی موجود نظر می کند و آنگاه از میان منابع گوناگون به گردآوری قرینه ها در توجیه و تائید آن نقدها می پردازد و سرانجام به استدلال هائی در هواداری نهاد زورخانه رو می کند.


آشنایی ایرانیان با تربیت بدنی غربی
در مقایسه با تاریخچه‌ی آشنائی ایرانیان با موسیقی غربی، سرگذشت ورود ورزش‌های غربی به ایران از روشنی چندانی بهره ور نیست. بسا که زمینه‌ی این آشنائی در دارالفنون(۶)، فراهم آمده باشد. به سال ١٨٧٠، اعتضاداسلطنه، مدیر دارالفنون و وزیر آموزش و پرورش، گروهی را به گردآوری و نگارش فنون ورزشی زورخانه گماشت تا از آن در تربیت بدنی شاگردان دارالفنون سود جوید. محصول کار، امّا، جز کتابچه‌ی مصورّی نبود که هم اینک در شهر پاریس نگهداری می شود.(٧) با اینحال، در جمع استادان دارالفنون، افسران اروپایی شاگردان ایرانی خویش را به ورزش برنامه ریزی شده و منظّمی واداشتند و به این منظور سالن نمایشخانه‌ی مدرسه را به باشگاه ورزشی تبدیل کردند.(٨)

سبک های غربی ورزش ابتدا در ارتش بکار گرفته شدند. پس از سال ١٩١۵ یک افسر تحصیلکرده در آلمان به نام گرانمایه، راه و رسم ورزش ژیمناسیک به سبک فریدریش لودویگ جان (Frierich Ludwig Jahn) را به ارتش ایران معرفی کرد. افسران سوئدی نیز شیوه‌ی نرمش سوئدی را به ژاندارمری آوردند. گویا درجه داران روسی نیز سلسله تمرین هائی شبیه به متد سوکول (sokol) را در بریگارد قزاق رواج دادند.(٩) همچنین مدرسه های تبلیغی مسیحی تربیت بدنی و ورزش های گروهی را در برنامه‌ی درسی خویش گنجانیدند، گرچه شاگردان ایرانی این مدرسه ها چندان زیاد نبوده اند. آشنائی ایرانیان با تربیت بدنی غربی را باید به ویژه وامدار تلاش های میر مهدی ورزنده دانست. متأسفانه درباره‌ی زندگی وی که در دهه‌ی ١٩٧٠ در سن بالای یکصد سالگی در ترکیه درگذشت، آگاهی چندانی در دست نیست. در زندگینامه‌ی مختصری که از او بجا مانده است ورزنده چنین می نگارد که چندی را در استانبول سپری کرده و در همانجا به او پیشنهاد شغلی چون سرپرستی دانشکده‌ی تربیت بدنی داده شده است. وی، امّا، این پیشنهاد را نپذیرفته زیرا شرط قبول چنین منصبی تغییر ملّیت ورزنده از ایرانی به ترکی بوده است. او مدتی را به آموختن تربیت بدنی در بلژیک گذرانید و بیش از آن در سوئد با مکتب سوئدی ژیمناستیک به سبک پرهنریک لینگ (Per Henrik Ling) آشنا شد.(١٠)

بنابر گزارش های دولتی، ورزنده به سال ١٩١۶ به تهران باز گشت تا به احمد شاه قاجار که از درد مفصل ها رنج می برد پاره ای نرمش های بدنی/ درمانی بیاموزد. نخستین روزهای اقامت ورزنده در ایران با شگفت زدگی و گاه طعن و کنایه زنی ایرانیان در احوال مردی همراه بود که در سفر به دیار فرنگان سرمایه‌ی عمر را در راه آموختن تربیت بدنی نهاده است. امّا پس از چندی ارزش و اعتبار دانسته های او در خدمت رسانی و مشت و مال بیمارانی که از سوی پزشکان به او معرفی می شدند، آشکار گردید. برخلاف درک و چشمداشت سنتی ایرانیان از درشت قامتی پهلوانان و ورزشکاران، ورزنده گویا خود کوچک اندام بوده است و از این رو مردمان در او به چشم یک پهلوان نمی نگریسته اند. چنان که گفته اند ریز نقشی ورزنده نخست وزیر ایران را نیز به شگفتی افکنده بود چنان که در نخستین دیدار از او پرسیده است «شما با چنین قامت کوچکی این همه سرو صدا به راه انداخته‌اید؟!» ورزنده نیز در پاسخ بیتی از سعدیرا بکار بسته است که: «اسب لاغر میان به کار آید/ روزمیدان، نه گاو پرواری».(١١)

میر مهدی ورزنده «هیئت مروجین ورزش» را به سال ١٩٢۵ بنیاد نهاد و از پی آن به گشایش باشگاه ورزشی مدرنی برای نخبگان کشور دست گشود. در مقاله ای که به سال ١٩٣٧ نگارش یافته ورزنده به شرح فلسفه‌ی وجود این باشگاه می‌پردازد:

هنگامی که من مردم را برای ورزش کردن به باشگاه می خوانم می بینم که همگی ورزش کردن را برای قوی شدن می خواهند. در حالی که هدف از تربیت بدنی نه پهلوان شدن است نه وزنه بردار شدن و نه فنون اکروباتیک را آموختن. پس باید پرسید که این هدف چیست؟ این هدف همانا سلامتی، عمر دراز، نشاط و سرزندگی، سرخوشی، پالایش فکر، دلیری و انضباط پیشگی است. بدیگر سخن، تربیت بدن جز به نیّت پیشبرد حسّ وظیفه شناسیِ بی چون و چرا، عشق به شاه و میهن و آنگاه، رسیدن به رتبه‌ی انسانیت نیست.

آقایان: باید این واقعیت را پذیرفت که فن و هنر در حصار مرزهای جغرافیائی نمی ماند. ما نیز باید روش هائی را که در کشورهای متمدن بکار بسته می شوند بیاموزیم و شیوه هایی که به سود و منفعت آن ملت ها می انجامند بکار بریم. گرچه بی شک تمرین های ورزشی در باشگاه ورزنده را نمی باید بهترین ورزش های ممکن دانست امّا به یقین می توان آنها را همتراز و همسانِ همان شیوه هائی دانست که اینک در کشورهای متمدن جریان دارند.(١٢)

ورزنده در نوشته های خویش از زورخانه و دیگر سنت های ورزش ایرانی به سادگی چشم می پوشد. به رغم تجدد طلبانی که ریشه‌ی هر پدیده‌ی نوین فرهنگی و تمدنی را در ایران باستان می جستند، وی در مقاله‌ی کوتاهی در بررسی بنیادهای تاریخی ورزش چنین می نگارد که یونانیان مبتکر راستین مسابقه‌ی ورزشی بوده اند، گرچه به اشاره یادآور می شود که پیش از آنان، مصریان باستان و از آنان پیشتر، هندیان نیز به گونه هائی از مسابقه های ورزشی می پرداخته اند.(١٣) ورزنده همچنین نقش بسزائی در برنامه ریزی تربیت بدنی در مدرسه ها داشته است. وی پس از بازگشت به ایران نخست به آموزش و تربیت بدنی در مدرسه های فرانسویِ تهران پرداخت و چندی نگذشت که وزارت آموزش و پرورش با بنیادنهادن سمت نوینی به نام «معلم تربیت بدنی» او را به همکاری با مدرسه های دولتی فرا خواند.(١۴) ورزنده تلاش بسیار کرد تا تربیت بدنی را در برنامه‌ی درسی مدرسه ها بگنجاند. از این پیشتر، یعنی از زمان انقلاب مشروطه نیزگروهی در پی چنین هدفی بودند. سرانجام به سال ١٩١٩ و درعهد وزارت احمد بدِر (نصیرالدوله) تکاپوهای ورزنده به بار نشست و سبک پرهنریک لینک سوئدی در ورزش ژیمناستیک در برنامه درسی مدرسه های ایرانی گنجانیده شد.(١۵) در سال ١٩٢۶، شورای عالی آموزش و پرورش دانشکده‌ی تربیت معلم ورزش، یعنی دارالمعلمین، را تأسیس کرد و ورزنده‌را به سمت سرپرستی آن برگزید. در برنامه درسی دوساله‌ی دانشکده، نُه موضوع آموزشی برای دانشجویان در نظر گرفته شده بود، ژیمناستیک، مسابقه ورزشی، آموزش بدنی، کالبد شناسی، اندام شناسی، تغذیه و کمک های اولیه، فیزیک، فن پیشاهنگی و موسیقی.(١۶) باری، جای خالی ورزش های سنتی ایرانی در این برنامه ریزی از چشم پنهان نمی توانست ماند.

بازی شاگردان در مدرسه، تا پیش از این، در شمار بازیگوشی و کاری بیهوده و نه در خور دانش آموز به حساب می آمد که مجازات و تنبیه بدنی نیز در پی داشت.(١٧) امّا، ورزنده بسیار کوشید تا همگان را به سودمندی جنبش و بازی کودکان معتقد کند. وی در نوشته ای که در پائیز ١٩٢۶ منتشر ساخت، دلائل مهمی را در ضرورت بازی کردن شاگردان، تربیت بدنی ایشان و مسابقه های ورزشی در میان آنان عرضه کرد.(١٨) همچنین، در پی تلاش ورزنده بود که مجلس شورای ملّی با تصویب یک لایحه قانونی (به تاریخ پنجم سپتامبر ١٩٢٧) به وزارت آموزش و پرورش اجازه داد ورزش اجباری و روزانه را در برنامه‌ی تربیتی مدرسه های همگانی بگنجاند.(١٩)

روزنامه ها و مجله های تجددخواه هیچگاه از فراخواندن دولت به گسترش ورزش و تربیت بدنی و پیوند دادن آن با پیشرفت کشور و رفاه و سرخوشی همگانی فروگذار نکردند. درماه ژوئن ١٩٢١، نشریه پر نفوذ کاوه چاپ برلین چنین آورد:

نزد آنان که به پژوهش در راز پیشرفت ملت ها پرداخته اند، (ورزش) یکی از عوامل کلیدی توان ملّی، پیشرفت، استقلال، تمدن، ماندگاری ملّت و بویژه پاسداری از ارزش های اجتماعی است. فضیلت های فردی و اجتماعی نیز ریشه در همین واقعیت دارند. بازی کردن با توپ، چه با دست و چه با پا، اسب سواری، شکار، شمشیربازی، چوگان و ارابه رانی نقش بسزائی در زندگی اروپائیان و تاثیر مستقیمی بر پیشرفت آنان دارند. بی سببی نیست که بسیاری فرهیختگان راز قدرتمندی، چیرگی و پیشرفت کشور انگلستان را در پدیده‌ی فوتبال، یعنی توپ بازی با پا، جستجو کرده اند.(٢٠)

همچنین در نخستین شماره‌ی مجله‌ی پر خواننده‌ی آینده که به گواهی کارنامه تاریخی اش، بازنمای اندیشه تجدد طلبی دستگاه پهلوی است، مدیر مجله، یعنی محمود افشار، دو صفحه را به موضوع ورزش وامی گذارد و در همانجا می‌نگارد:

نیاز ملی دیگری که شایسته‌ی توجه ویژه‌ی دولتمردان است گسترش و پیشبرد تربیت بدنی و سلامت همگانی است. . . گرچه شکّی در سودمندی و ضرورت ورزش نیست امّا رواج این مهم در ایران بسیار کمتر از آنی است که می باید. . . به نظر ما اهمیت ورزش در سرنوشت و سازندگی ایران چنان است که اگر بفرض دولت تمامی کارمندان خویش را، گرچه به اجبار، به تربیت بدنی وادارد، این رفتار دولت را باید خدمت شایانی به ملّت دانست. برای این منظور باید باشگاههای ورزشی و امکانات تمرین برای ژیمناستیک، تنیس، و فوتبال در هرگوشه‌ی شهر بازگشائی شود و با برداشت حق عضویت از دستمزد ماهیانه کارکنان دولتی را ناچار به رفتن به این باشگاهها کرد.(٢١)

آنچه در اینجا نیز به چشم می آید، چشم پوشی نویسنده‌ی مقاله از سنّت بومی ورزش و شرکت داوطلبانه‌ی مردم در آنست.

به این ترتیب، روزنامه های تجددخواه آن چه در توان داشتند برای پیشبرد و تبلیغ ورزش های غربی به کار بردند. برای نمونه -مجله پرخواننده‌ی دیگری چون ایران باستان به تقریب در هر شماره‌ی خود به چاپ تصویر قهرمانان و ورزشکاران اروپائی می پرداخت تا بدین شیوه بر اندیشه‌ی ایرانیان تأثیر نهد. گاه نیز با درج سرعنوانی چون «رشته های گوناگون ورزشی مناسب برای دختران و پسران ایرانی: نمونه هائی از ورزش ها و مسابقه ها در جهان متمدن»، تصویرهائی از چوگانِ روی یخ، تنیس، اسب سواری، شیرجه، والیبال و مشت زنی را به نمایش می گذاشت.(٢٢)


بحث و جدل در مخالفت با زورخانه
چنان که آمد، به تقریب تمامی تجدد طلبانی که بر نقش تربیت بدنی و ورزش در نوسازی ملّت ایران تکیه می کردند ورزش سنتی زورخانه را بکلی نادیده می‌گرفتند. بازخوانی دقیقی از نوشته های ایشان و خرده های طعنه آمیزی که بر ورزش سنتی گرفته اند برخی دلائل این خرده گیری ها را تاحدی روشن می کند. در سال ١٩٣٣، نوشته ای که به نقد تکاپوی ناتمام دولت در پیشبرد ورزش مدرن می پردازد، به تمسخر می پرسد که «آیا دولتیان به راستی مایه‌ی بنیانگزاری نهادها و باشگاههای نوین را داشته اند تا با وجود آنها بربستن درهای زورخانه ها توانا باشند؟ تنها خدا می داند که اگر همین زورخانه ها هم نبودند، سستی و کاستی این مردم سرنوشت شان را به کجا می کشانید»(٢٣)

در نوشته‌ی دیگری که چند هفته بعد به چاپ رسید، پس از ستایش از بازی فوتبالی که میان تیم دانش آموزان و تیم ارتش در ساری برگزار شده است، نویسنده ابراز امیدواری می کند که در آینده‌ی نزدیک «جوانان مان راه و رسم به زورخانه رفتن را که جز تباهی اخلاقی ثمری ندارد، کنار نهند و مانند مردم کشورهای پیشرفته‌ی جهان پایه‌ی ورزش را بر ارزش های اخلاقی استوار سازند.»(٢۴)

پی‌گیری ورزش مدرن تا مرز نابودی سنت های بومی ورزشی در ایران به پیش رفت. بدانسان که وقتی سازمان ملی تربیت بدنی در ماه می ١٩٣۴ آغاز به کار کرد و توماس گیبسون (Thomas Gibson) آمریکائی را به همکاری در زمینه سازماندهی تربیت بدنی فراخواند، گروهی بیم بردند که مبادا زورخانه نیز با رونق باشگاههای ورزشی مدرن، دچار همان سرنوشتی شود که چندی پیش با گشایش مدرسه های نوین، بر سر مکتب خانه های سنتی رفته بود.(٢۵) دراین گیرو دار، آنچه پشتیبانی دولت از سنت ورزش بومی را جان تازه ای بخشید جشن ملّی بزرگداشت هزاره ی حکیم ابوالقاسم فردوسی، سراینده شاهنامه، حماسه ملی ایرانیان، و زنده کننده زبان پارسی، در تابستان ١٩٣۴ بود.(٢۶) در این سال بنای یادبود مزار فردوسی در توس بازگشائی شد، پژوهشگران و فردوسی شناسانِ جهان در کنگره ای که به همین مناسبت تشکیل شده بود گرد هم آمدند (٢٧) و جشن های بزرگداشت‌این شاعر ملّی در سراسر ایران و نیز در برخی کشورهای دیگر برپا گردید.(٢٨)

نمایش ورزش های زورخانه ای پاره ثابتی از این جشن ها در کشور بود. زورخانه، که در آن نقّالی اشعار شاهنامه معمول بود، می توانست در خدمت پاره‌ای از هدف‌های ایدئولوژیک دولت به ویژه تقویت نهاد "پادشاهی" قرار گیرد. در واقع در همین اوان بود که دولت نیز علاقه ای روزافزون به راه و رسم ورزش سنتی نشان می داد.(٢٩) همبستگی زورخانه با گذشته‌ی پرشوکت ایران لحن نوشته ها و مقاله های روزنامه ای را نیز دگرگون می ساخت و دست کم پاره ای نویسندگان را برآن می داشت درآن به جستجوی جنبه های ارزشمند و درخور اعتنا و پاسداشت برخیزند. برای نمونه، مقاله‌ی دیگری در ایران باستان که همچنان از کوتاهی دولت در امر تربیت بدنی شِکوهِ می کند، چنین می آورد:

شمار ورزشگاه ها بسیار ناچیز است و بسیاری از جوانان چاره دیگری جز رفتن به زورخانه ندارند. اما چه سود که کاستی های زورخانه ها نیز جوانان تحصیل کرده را ازاین گونه مگان ها می راند.

نویسندۀ مقاله آنگاه به فائده رفتن به زورخانه می پردازد و از چیرگی روحیه رقابت درآن سخن می گوید. وی همچنین بازخوانی شاهنامه در زورخانه‌ها را مایه تقویت پشتکار و بازآموزی درس‌های اخلاقی می داند. با این همه کاستی های زورخانه کم نیست. رطوبت هوای داخل آن مایه‌ی بیماری رماتیسم می شود. هوای تازه را نیز به گود زورخانه راهی نیست. ورزش های سنّتی همه اعضا و عضلات بدن ورزشکاران را به تناسب تقویت نمی کند و چون تمرین های میدانی بکلی از گودهای زورخانه غایب اند، ورزشکار زورخانه استقامت لازم نمی یابد و» به باور نویسنده، برای پانصد متر دویدن در میدان نفس ندارد.(٣٠) چندی بعد، مقاله دیگری در همین سیاق می افزاید که ایرانیان باستان در فن و هنرِ کمان گیری، شنا، چوگان، اسب دوانی و شمشیربازی سرآمد همگنان بوده اند. ولی «زورخانه های امروزین که نمونه هائی از این ورزش های باستانی را در خویش جلوه گر می سازند به هیچیک از نتیجه های مطلوب و مورد انتظار نمی رسند. مهم ترین کاستی زورخانه ها نبود هوای آزاد در آنهاست.»(٣١) گرچه نقدها از نکته گیری های اخلاقی به سوی کاستی های فنی تغییر جهت دادند امّا نویسنده همچنان بر نقد اخلاقی محیط زورخانه ها پای می فشارد و پس از شکوه از این که شاگردان مدرسه ها به بهانه های بی جا (همچون سردرد و دل درد و اسهال) از حضور در کلاس های ورزش سر باز می زنند، تأکید می کند که: «زورخانه ها امروز جای آمد و شد پاره ای مردم از طبقه‌ی پائین اجتماع است و نمی توان همه کس را به رفتن به زورخانه فراخواند. چنانکه خوانندگان گرامی خود بهتر از من می دانند، زورخانه چیزی جز تباهی اخلاقی به فرزندان ما نمی آموزد.»(٣٢)

نویسنده دیگری، گوئی با این پیشداوری که خوانندۀ مقاله اش بکلی با نهاد سنتی زورخانه ناآشناست، شرح کشافی به شیوه‌ی مردم شناسان، از ساختمان و ساز و کار زورخانه می دهد و آنگاه چنین می نگارد:

گرچه زورخانه ها به همان راه و رسم سنتی اغلب به حیات خود ادامه می دهند امّا به راستی کسی توجه چندانی به آنها نمی کند. چرا که ورزش های سنتی در برابر اصولی که امروزه در جهان مدرن برچند و چون تربیت بدنی حکمفرماست و بهترین شیوه های بدن سازی را ارائه می کند، ارزش چندانی ندارند.

همین نویسنده کاستی های زورخانه را چنین برمی شمارد: ورزشکاران سنتی یکجا و به گونه ای یکنواخت و پیوسته زیربار تمرین های فرساینده ای می روند که در نهایت برای بدن آدمی زیانبار است. چرخ هم که یکی از آشناترین ورزش های زورخانه ای است و در آن ورزشکار با سرعت زیادی بگرد خویش می گردد، بی ضرر نیست. ساختمان زورخانه به روی هوای تازه بسته است. تمرین هایش به رشد استخوان ها مددی نمی رسانند و اندام های بدن را به شکلی ناهمگون و ناساز پرورش می دهند. نویسنده مقاله را با این نکته به پایان می رساند که بهترین ورزش در میان ورزش های زورخانه ای شیوه‌ی شیرین کاری است که درآن ورزشکارانِ سبُک وزن به پرتاب و گردانیدن میل های کوچک می‌پردازند.(٣٣)
پس در مجموع چهار نقد بر ساز و کار زورخانه وارد است: زورخانه ها گرفتار تباهی اخلاقی اند؛ ورزشکاران زورخانه بیشتر از مردمان گردنکش و بی فرهنگ جامعه اند؛ ورزش های زورخانه با معیارهای مدرن همخوانی ندارند؛ هوای تازه به فضای زورخانه راهی نمی یابد. پرسش اینست که این نقدها به راستی تا چه مایه بجا و روا بوده اند؟


کاستی‌های زورخانه
پیش از هرچیز بجاست که نگاهی به یادداشت های چهار جهانگرد فرانسوی، آلمانی، ایتالیائی و انگلیسی در باره زورخانه بیافکنیم. در سده‌ی هفدهم، سر جان شاردن (Sir John Chardin) جهانگرد فرانسوی چنین می‌آورد:

کشتی گیری ورزش مردمان فرودست و نیازمند اجتماعی است. محل کشتی کرفتن را زورخانه می نامند یعنی خانه‌ی نیروورزی. اربابان بزرگ و بویژه فرمانداران ایالتی از اینگونه خانه ها در املاک خویش دارند تا کارمندانشان درآنها به ورزش بپردازد. در هر شهری نیز گروهی از این ورزشکاران و کشتی گیران هستند که در جشن ها هنرهای خویش را برای مردم گوناگون به نمایش می می کنند.(٣۴)

به سخن دیگر، حتّی در اوان سده‌ی هفدهم نیز پهلوانان زورخانه را در عداد نمایشگران سطح پائین به شمار می آوردند.(٣۵) گزارش یک جهانگرد ایتالیائی با تفصیل بیشتری به فرهنگ ورزشکاران ایرانی می پردازد:

یک ورزشکار پارسی شیوه زندگی و یژه ای دارد که بسیار متفاوت از آنِ پهلوانان یونانی و رومی است. یونانیان و رومیان به تمرین های خشونت باری می‌پرداختند تا نیروی خویش را افزایش دهند ولی پارسیان گوئی از هرآنچه کمترین رنج و خستگی ای به بار آورد گریزانند. اینان هیچگاه ازدواج نمی کنند و به زنان نزدیک نمی شوند. روزانه پنج یا شش بار غذا می خورند و به نادر از خانه بیرون می آیند و درهمه روزهای سال لباس های زمستانی می پوشند و هرگاه که به کاری فراخوانده شوند برای آمادگی، هشت روزِ پیش از آن را بدون هیچ تحرکی به استراحت در بستر می پردازند.(٣۶)

سه دهه پس از این یک جهانگرد آلمانی که به گشت و گذار در شهر رشت رفته است می گوید:

به تقریب همه‌ی این حرکت های ساده، و گاه پاره ای تمرین های دشوارتر، در میان ورزش های سنتی بر ماهیچه های خم کننده و بازکننده و نیز بر ماهیچه‌های سینه اثر می نهند. در این تمرین ها، باقی اندام های بدن تنها به شیوه ای غیر مستقیم بکار گرفته می شوند و از این رو نمی توان از ورزش ایرانی انتظار داشت که همان فایده های ژیمناستیک سوئدی یا آلمانی را در پی داشته باشد.(٣٧)

سرانجام، سرپرسی سایکس(Sir Percy Sykes) قنسول انگلستان در کرمان در دهه‌ی ١٨٩٠، گزارشی از یک مسابقه‌ی کشتی در زورخانه‌ای می‌دهد که ظاهراً به هیچ رو به سلامتی و تندرستی بیشتر ورزشکاران نمی انجامد:

(اسفندیار بیگ) در یک چرخشِ ناگاه، انگشتان خویش را در چشمان عبدالله بیگ نشاند. عبدالله بیگ در همین لحظه رقیب را به خاک افکند و از سرخشم با سینه‌ی خویش بر پشت و کمر او چنان فشار آورد که پوست اسفندیار بیگ در دو یا سه جا خراش برداشت. آنگاه اسفندیار بیگ دست حریف را گاز گرفت و عبدالله بیگ هم گوش او را به دندان کشید. خون بیرون جهید و. . . اینک امّا تماشاچیان به شور و هیجان آمده بودند و برخی به هواداری عبدالله بیگ و پاره ای به طرفداری اسفندیار بیگ فریاد می‌زدند. یک تاجر جوان و ثروتمند تهرانی نیز که شرط بندی هنگفتی به هوای اسفندیار بیگ کرده بود چنان به خشم آمد که تپانچه‌ی خودرا بیرون کشید.(٣٨)

بااین همه، گزارشهای مثبتی نیز به چشم می خورند، مانند آنچه ویلیام فرانکلین (William Francklin) انگلیسی نگاشته است. وی از زورخانه ای در شیراز (در دهه ١٧٨٠) چنین یاد می کند که: «نور خورشید و هوای تازه را چند روزنه کوچک که در سقف تعبیه شده بود به درون زورخانه راهنمائی می کرد.» و می‌افزاید که به باور وی «این سبک ورزشی به سلامتی، قدرت بدنی و به پرورش اندام مردانه و ستبر می انجامد. چنان که ساز و کار پرداختن ورزشکاران به تمرین ها نیز مرا به یاد شیوه های ورزشی دوران باستان می اندازد.»(٣٩)

بطور کلی می توان چنین اندیشید که نقدهای تجدد خواهان را نمونه گزارش‌هائی که از دوران صفوی و عهد قاجار در باره زورخانه های اصفهان، تهران، رشت و کرمان باقی است تائید می کنند: زورخانه درنگاه کلی، جای سالم و بی خطری نیست. با این همه هنگامی که تجدد خواهان از «تباهی اخلاقی» زورخانه سخن می رانند، گوئی چیزی در خاطرشان می گذرد که ادب کلام اجازه بیانش را نمی دهد. جعفر شهری، تاریخنگار تازه کار اجتماعیِ شهر تهران، پس از شرحی در باره بنای زورخانه و وسیله های ورزشی درآن، بر زوال فرهنگ زورخانه در دوره‌ی پایانی پادشاهی قاجار افسوس می خورد:

به تدریج و در پی درگذشت پهلوانان و پیش کسوتان، زورخانه ها که تنها مکان تمرینها و مسابقه های ورزشی درآن روزگار بوده اند، سرشت خویش را دگرگون کردند و به کانونی برای خوشگذرانی، دزدی، دروغ زنی و انحطاط تبدیل شدند . . . از آن پس پهلوانان نوچه های جوان و اَمردی را با خود به درون گود می بردند تا درآنجا به آنان درس خیره سری، گستاخی و بدکاری بیاموزند. نوچه ها و امردان، پس از چندی که خط ریش برصورتشان می روئید دیگر در فن عربده کشی و باج خواهی از مردم کوچه و بازار به رتبه‌ی استادی رسیده بودند. (۴٠)

این نکته را که ورزشکاران زورخانه ها علاقه ویژه ای به جنگ و جدال در بیرون باشگاه ها داشته اند را غلامحسین بقیعی نیز آورده است. آنجا که وی در خاطرات خویش از مشهدِ پیش از جنگ جهانگیر دوّم از ورشکاران جوان زورخانه هائی سخن می گوید که کم و بیش در تمامی محله های مشهد وجود داشته اند. این جوانان همچنین به کبوتربازی و به عزاداری ماه محرم برای امام حسین می پرداختند و بسا که در چند و چون برگزاری مراسم عزاداری محرم به چالش با یکدیگر برمی خاسته اند.(۴١)

گرچه بسیاری نویسندگان از تباهی اخلاقی زورخانه ها در دوره پایانی پادشاهی قاجار یاد می کنند، نمونه های ادبی در زبان پارسی نشانگر تاریخ دور و دراز این مشکل اند. شاعر بزرگی چون سعدی (١٢١٩-١٢٩٢) به زبان طعن از دلدادگی صوفی پیری به ورزشکاری جوان سخن می راند(۴٢) و پس از او بزرگترین ادیب طنز آور ایران، عبید زاکانی، از پهلوانان بسیاری در داستان هائی از این دست یاد می کند. عبید در رساله صد پند همۀ ارزش های متعارف اخلاقی را وارونه می کند چنانکه جاناتان سوئیفت (Jonathan Swift) در «واژه نامه‌ی شیطان» و یا اسکار وایلد (Oscar Wilde) در«گفتارها و فلسفه های سودمند برای جوانان» چنین کرده اند. دو قطعه از پندهای عبید به پهلوانان باز می‌گردد: «در خردی. . . را از دوست و دشمن، آشنا و بیگانه و دور و نزدیک دریغ نکنید تا به وقت پیری به رتبه‌ی شیخان و واعظان و پهلوانان و مشاهیر توانید رسید.» و نیز «پهلوان را آن ندانید که پشت حریف را به خاک تواند رسانید بلکه پهلوان راستین آنست که روی خود بر خاک نهد و از سر صدق پذیرای. . . در. . . خویش شود.»(۴٣)

اندیشیدن در این نکته بجاست که شاید نقد تجدد خواهان برنزدیکی بیش از حد مردان به یکدیگر، چنان که در زورخانه های سنتی رواج داشته است، پیوندی با گسترش تربیت بدنی بانوان که یکی از خواست های تجدد طلبان بود داشته باشد. بسا که بی حجاب درآمدن بانوان در ساحت عمومی و در قامت ورزشکاران دریافت سنتی از مردی (masculinity) را دگرگون کرده بود. به هر روی، نسبت دادن تباهی اخلاقی به انحطاط سلسله قاجار هواداران ورزش های سنتی را مجال آن می بخشید که از «گوهر پاک» ورزش باستانی سخن به میان آورند و در دوران پس از جنگ جهانگیر دوّم خواهان بازیابی و پالایش این گوهر شوند. تا دهه ١٩۴٠ حال و روز بسیاری زورخانه ها هنوز به حدّ پذیرفتنی برای تجدد خواهان نرسیده بود. پس از جنگ جهانگیر دوم، حسن گوشه، عضو حزب کمونیست توده و معاون پیشین دبیرستان البروز(۴۴) که سرآمد دیگر مدرسه ها در پیشبرد تربیت بدنی مدرن بوده است(۴۵)، چنین می نگارد:

به طور کلّی، ساختمان زورخانه ها سخت تنگ و تاراند و از نور خورشید بهره کافی نمی برند. هوای درون آنها سنگین و مرطوب است و دَم منقل ذغالی که ضرب مرشد را گرم می کند و دودِ چراغ های نفتی بی شماری که برای روشنائی تعبیه شده اند هوای بسته را زهرآگین هم می کند. براین ها باید بخار آبریزگاه ها و نیز بوی سنگ های عرق گیر و فرش های فرسوده و پاخورده را افزود. بر سر همه اینها می بایست دود سیگار مرشد و تماشاچیان و حتی خودِ ورزشکاران را نیز به شمار آورد. این مجموعه جز بیماری برای ریه های ورزشکاران به ارمغان نمی تواند آورد.(۴۶)


احیای سنت در انطباق با اوضاع و احوال
در دوره‌ی بحرانی گذار از نظام پادشاهی کهن (١٩٠۶)، پاره ای از ورزش دوستان به رهبری میرزا محمود شریف (جورابچی قمی) پاسداری از نهاد زورخانه را، مستقل از پشتیبانی سرآمدان حکومتی، پیشه‌ی خویش ساختند و به سال ١٩٢۴ «جمعیت گُردان ایران» را به منظور ساماندهی تربیت بدنی سنتی بنیاد نهادند. قصد این بود که با تعیین ضوابط ویژه عضویت در باشگاه های ورزشی احترام و اعتباری تازه برای آن ها فراهم آید. در اساس نامه این جمعیت، که در پاسخ به انتقادات رایج تدوین شده بود، از واژه «زورخانه» نشانی نبود. بخش اول این سند به شرح هدف های جمعیت گُردان ایران می پردازد:

١. بنا نهادن باشگاه‌ها، آسان ترکردن ورزش و مسابقه های ورزشی، حل مشکل های ورزش و ورزشکاران، همکاری های دوجانبه و پرداخت وام به هنگام نیاز، برانگیختن توجه همگانی به امر ورزش از راه اجرای نمایش های ورزشی و سازگار کردن سبک های ورزش با اصول سلامت بدن.
٢. تبعیت از دستورات مذهب شیعه جعفری در خصوص امر به معروف و نهی از منکر و دستگیری از نیازمندان و مستمندان.
٣. خدمت به دولت ایران که خود خدمتگزار مبانی اسلام است. تبلیغ ورزندگی و ورزشکاری، پیشبرد فن و صنعت، نگاهبانی از امنیت ملّت و پاسداری از مرزهای مملکت و دست گشودن به هرآنچه که مایه پیشرفت اقتصادی کشور شود.

متقاضی عضویت در این جمعیت باید مسلمان شیعه دوازده امامی و بی سابقه قسق و فساد شخصی می بود.(۴٧) تکاپوئی از این دست که ریشه‌ی عمیق در ساز و کارهای روزمره‌ی جامعه داشت، تاب قانون و قانونمداری را نمی آورد و به همین دلیل این تلاش داوطلبانه به جائی نرسید.

گرچه از نقدهای سنت گرایان بر تربیت بدنی مدرن رد پای چندانی نیافته ایم امّا می توان از نمونه هائی در این باره یاد کرد. نخستین بازیکنان تیم فوتبال ایران در سال های پیش از جنگ جهانگیر اول پذیرای نقد سنت گرایانی بودند که ایشان را به سبب بازی کردن با کافرانِ بی ایمان و پوشیدن شلوارهای کوتاه و نامناسب سرزنش می کردند. نرمش های بدنی به شیوه‌ی میرمهدی ورزنده را نیز جمعی از هواداران سنت با کار حرامی چون رقصیدن برابر می نشاندند و هنگامی که وی به آموزش این نرمش ها در باشگاه خویش آغاز کرد، همین سنت پیشگان وی را به آموختن فن رقاصی به شاگردانش متهم می کردند.(۴٨)

گزارش دیگری در این باره از جهانگرد انگلیسی رابرت ‌به ایران (Robert Byron) است که در آوریل ١٩٣۴ به همراه کتابدار امریکائی کالج آمریکائی تهران (البرز) به زورخانه رفت. بنابر گزارش وی دلیل آشنائی دوستان امریکائی اش با زورخانه آن بود که «برخی شاگردان مدرسه نرمش های سوئدی را به سود ورزش زورخانه ای کنار نهاده اند.» بایرون خود نیز شیوه‌ی ورزش زورخانه را برروش های غربی ترجیح می دهد:

همنوائی ضرب و آواز و صدای زنگی که به هنگام نواخته می شد، در تند و کند کردن آهنگ نرمش ها چنان مؤثر بود که گوئی ورزشگاران به ضرب آهنگهای موسیقی پاسخ می دهند. چهره ها و بدن هایشان شاداب و سرزنده بود و خبر از لذتی می داد که آنان از ورزش کردن می بردند. به خلاف ورزش های سوئدیِ که امید اروپائیان‌را به مشتی حرکتهای ماشینیِ خشک فروکاسته و ایده نرمش کردن را برای‌ما دردناک‌تر از تصور آن برای شاگردان پارسی مدرسه البرز کرده است.(۴٩)

امّا، نرمش های سوئدی سبک نوین و روزآمد بود و کسی چون محمود شریف ناچار به گنجانیدن آنها در برنامه‌ی ورزشی باشگاه خویش شد.(۵٠) این نوآوری پس از چندی محبوبیت ویژه ای یافت.

چنانکه گفتیم جشن های هزاره‌ی فردوسی در کالبد هواداران زورخانه جان تازه ای دمید. درآخرین روزهای سپتامبر ١٩٣۴، جمعیت گُردان ایران نمایشی از آنچه «ورزش باستانی» اش می نامید ترتیب داد و آن را در باشگاه اصلی جمعیت، در مرکز تهران، در برابر صاحبمنصبان وزارت آموزش و پرورش، سازمان ملّی و نوپای تربیت بدنی و شخص گیبسون به اجرا درآورد. پایه گزار جمعیت یعنی محمود شریف خطاب به میهمانان خویش گفت که به مدت بیست و شش سال عمر و سرمایه‌ی خود را در راه این ورزش نهاده است و امید می برد که اینک که تربیت بدنی مورد توجه همه‌ی ملّت ایران است دولت نیز گامی در پاسداشت سنت ورزشی به پیش نهد.(۵١) در واپسین دقیقه ها، سردبیر مجله‌ی ایران باستان، یعنی سیف آزاد، نیز از راه رسید و در سخنانی آرزو کرد که جوانان ایران بتوانند در بازی های المپیک آینده شرکت جویند.(۵٢)
از این سال به بعد زورخانه کمابیش حیاتی دوباره یافت. در سال ١٩٣۵ وزیرآموزش و پرورش در سخنرانی ای برابر گروهی ازورزشکاران ابراز امیدواری کرد که از «ورزش‌های ملّی کهن» پاسداری شود.(۵٣) چند ماه بعد بزرگداشت ورزش های «قدیم و جدید» در شهر قم برگزار شد و روزنامه‌ی نیمه دولتی ای چون اطلاعات با خوشباوری نوشت:

درست همانگونه که در سراسر کشور توجه ویژه ای به گسترش و همگانی ساختن ورزش "جدید" می شود و ورزش های "قدیمی" نیز مورد توجه در خوری از سوی نهادهای تربیت بدنی اند. در بیشتر استان ها زورخانه های جدیدی همخوان با اصول اخلاقی و معیارهای سلامتی بنا شده اند و ورزشکاران و پهلوانان درآنها آموزش می بینند.(۵۴)

به سال ١٩٣٧، روزنامه دیگری پس از ستایش صفت ورزش دوستی ایرانیان چنین نگاشت:

زورخانه ها پیش از این، در وضع و حال بهتری بسر می بردند و همگان علاقه بیشتری به آنها نشان می دادند. زورخانه های امروزین امّا، خلوت و سوت و کورند. تنها گروه ویژه‌ای از مردمان درآنها رفت و آمد می کنند. اداره آنها در دستان مردم آگاه وباسواد نیست، هوای درونشان دلگیروبسته است ودودسیگار و بوی عرق درآن می پیچد. ورزش ها و نرمش هایشان نیز از سبک درستی پیروی نمی کنند.

در ادامۀ مقاله نویسنده یادآور می شود که رفتار ورزشکاران زورخانه رو، چشمداشت‌هایشان از یکدیگر، آداب و عادت هائی که دارند و رفتار اخلاقی ای که از خود نشان می دهند، هیچیک با آنچه از آنان انتظار می رود سازگار نیست. به نظر وی راه و رسم ورزشی زورخانه در آغاز بهترین سبک ممکن بوده است. امّا پس از چندی این میراث به کف گروهی مردمان بی مایه و سهل انگار افتاده که دگرگونی های نابجا درآن پدید آورده اند. برای نمونه، میل و سنگ بسیار کارآمدتر از باربل و وزنه های امروزی بودند. مقاله با این نتیجه گیری پایان می یابد که زورخانه، در صورتی که کاستی هایش رفع شوند، نهاد سودمندی برای مردمان خواهد بود.(۵۵) بر این قرار، در نخستین ماههای سال ١٩٣٨ سازمان ملّی تربیت بدنی تصمیم به نوسازی یک باب زورخانه به نام محتشمی گرفت.(۵۶)

امّا این توجه دولت به ورزش بومی به خرده گیری برخی ورزشکاران و مقام های دولتی انجامید تا آنجا که در پایان همین سال (١٩٢٨) روزنامه اطلاعات خود را ناچار به انتشار مقاله ای در طرفداری از زورخانه دید. نحوه استدلال در این مقاله معرف چند و چون نقدهائی است که در این دوران مطرح شده بودند. از همین رو بی فایده نیست که بخش بزرگی از آن را در اینجا نقل کنیم:

بسا که در چشم ورزشکاران امروزی ایرانی سبک زورخانه ای چندان دلپذیر و مطابق اصول مدرن تربیت بدنی به نظر نیاید و به سبب کاستی های بهداشتی اش، زورخانه و روش سنتی ورزش شایسته پیروی نباشند. ولی این داوری بهیچ رو نمی‌تواند جنبه‌های مثبت و سودمند زورخانه را نادیده بینگارد، به ویژه امروز که شمار بسیاری از مردمان با شور و شوق بسیار از این جنبه ها یاد می کنند. . . .
باید این نکته مهم را به یاد داشت که زورخانه ها"ایرانی"اند به این معنا که برای سال های سال پذیرای هموطنانی بوده اند که برای پرورش بدن و کسب سلامتی به آنها روی می کرده اند. پدران ما بجای میله های موازی و افقی ژیمناستیک و وزنه های چدنی پرورش اندام، سال ها از میل و کباده و سنگ استفاده می کرده اند و بی تردید ورزش های زورخانه ماهیچه های پیچیده و اندام کارآزموده را بسی بیشتر از نرمش های ساده و سبُکِ امروزین به کار و کوشش وامی دارد. اینکه زورخانه نتوانسته است جایگاه همگانی تر بیابد و توجه جهان ورزش را به خویش جلب کند بیش از دو دلیل ندارد. یکی آنکه ضوابط بهداشتی ورزش درآن رعایت نمی شوند، یعنی زورخانه از نورکافی خورشید و هوای تازه بی بهره است و گاه درجه‌ی رطوبت محیط آن نیز بسیار بالاست. دوم این که. . . ‌ورزشهای تیمی و گروهی جائی در زورخانه نیافته است.(۵٧). . . بنابراین اگر ضوابط بهداشتی رعایت شوند شمار بیشتری از جوانان ورزشکار به زورخانه ها روی خواهند آورد. زیرا جنبه های مثبت زورخانه دلیل کافی برای رفتن به آن را در کف ایشان می نهد. مهم تر از همه اینکه زورخانه ها بخشی از هویت ملّی ما هستند. درست همان گونه که ورزش جودو برای ژاپونی ها، بازی فوتبال و گلف برای انگلیسی ها و راگبی برای امریکائیان ورزش های بومی و ملّی به حساب می آیند.

این نوشته از این روی نیز در خور توجه است که ضمن اشاره به رونق روزافزون زورخانه از اینکه ورزشکاران جوان درآن به دیده تحقیر می‌نگرند شِکوه می کند. گوئی از نظر او مایه نگرانی این است که مردمان نامناسب به زورخانه می روند اما آنان که مناسب اند، یعنی جوانان طبقه متوسط رو به رشد و مدرن از رفتن به آن ابا دارند. نویسنده در آخرین بند مقاله خویش راه برون رفتن از این وضع را بیان می کند و پس از ستایش از ضرب و آواز مرشد و نقش آن در برکشیدن روحیه اخلاقی ورزشکاران، چنین نتیجه می گیرد:

افسوس که گروهی حتی رفتن به زورخانه و تماشا کردن این ورزش ها را کار ناشایستی می دانند و به بهانه روشنفکر دانستن خود این باشگاههای ورزشی را بی اهمیت می انگارند. حقیقت این است که اگر ما توجه بیشتری نسبت به زورخانه روا می داشتیم، باشگاههای ورزشی سنتی در مکان های مناسب تری گشوده می شدند، اصل های بهداشتی درآنها به شیوه بهتری رعایت می شد و در نتیجه بر شمار و اهمیت زورخانه ها افزوده می گشت. و چندی نمی‌گذشت که رفتن به زورخانه «عیب و عار» به حساب نمی آمد.(۵٨)

دو دلی و دلهره ای که در پس این نوشته دو پهلو بچشم می آید در یک کلام بن بست تجدد خواهانِ ملّی گرا را آشکار می کند: به راستی چگونه باید عشق به فرهنگ ملّی را با ناخشنودی از حال و روز کنونی اش آشتی داد؟ این حس ناخشنودی را بی گمان همه طبقه های اجتماعی به یکسان تجربه نمی کنند چنانکه خرده فرهنگ هر طبقه نیز رنگ و نشان همان طبقه اجتماعی را به خویش می گیرد. بدین سان پایگان های طبقاتی سنتی بی آن که از میان روند طبقه متوسط مدرن را نیز پذیرا شدند و این همانست که «جامعه دوگانه» اش نامیدیم.

در سال های ١٩٣٨ و ١٩٣٩ گفتمان غالب ریشه‌ی زورخانه و ورزش هایش را در ایران پیش از اسلام جستجو می کرد و از این پس بود که نام «ورزش باستانی» بر زبان ها افتاد. رادیوی ایران در نخستین سال گشایش اش به پخش کردن ضرب و آواز زورخانه ای پرداخت تا نوآموزان بتوانند در خانه خود نیز به میل گیری پردازند. در همان سال، همزمان با جشن زناشوئی ولیعهد ایران با فوزیه، شاهدخت مصری، ورزش های باستانی در مهم ترین باشگاه ورزشی پایتخت به اجرا درآمد و این رسم تا پایان دوران پادشاهی پهلوی ادامه یافت.

نتیجۀ سخن
علّت دگرگونی در پدیده های اجتماعی را نمی توان تنها در رویاروئی میان گفتمان ها و نظرگاههای گوناگون در باره‌ی آن پدیده ها باز جُست. در تبین پدیده ای چون زوال تدریجی ورزش سنتی در ایران نیز باید به همین فرض معتقد بود. ورود و گسترش ورزش مدرن و تربیت بدنی غربی از دلپذیری زورخانه در خاطر جوانان ورزشگار کاست. سینما و تئآتر نیز تماشاچیان ورزشی سنتی را به سوی خویش خواندند. از دیگر سو، ورود روزافزون دولت به قلمرو اجتماعی، که به برقراری امنیت همگانی یاری می رساند، نقش پهلوانان را که پاسداران سنتی نظم و قانون در محله ها بشمار می آوردند کمرنگ ساخت تا آنجا که دست آخر، بسیاری ورزشکاران سنتی خود در سودمندی فن و هنر خویش به چشم تردید نگریستند. غلامحسین بقیعی در کتابچه‌ی یادگارهای مشهد پیش از جنگ جهانگیر دوّم، چنین به یاد می آورد که عمویش خود از پیش کسوتان زورخانه بود ولی نمی پسندیدید که برادرزاده اش پای درهمین راه بگذارد. چرا که درنظر او:

تا پیش از این، هنگامی که جنگ ها با تیر و کمان و گرز و شمشیر بود و جنگاوران به کشاکش تن به تن با یکدیگر می پرداختند، ورزش های سبک زورخانه ای ناچار و سودمند می نمود. ولی در عصر توپ و تفنگ این ورزش ها حاصلی جز بی قوارگی و غرور بی جا در پی ندارد. امّا ورزش های رزمی و نرمش های ژیمناستیکی و بویژه شناگری همیشه سودمند می مانند و آدمی می‌تواند این نرمش ها را حتی در گرمابه های همگانی پی گیرد.(۵٩)

غلامحسین بقیعی پندعمویش را بکار بست و تا حد عضویت در حزب کمونیست توده پیش رفت، حزبی که بسا بتوان از نظر تاریخی، پرتکاپوترین سازمان در غربی سازی ایران اش نامید.* (۶٠)
***